مینویسم
با ناباوری
ناباوری از دنیایی که درش هرچی که بخواهی هست
مردانگی همسایه ی نامردی است
نفرت اجاره نشین عشق است
و محبت با نامهربانی مجاورند
چه دنیایی ساخته ایم
حس هامان همه در هم
سوا کردن ندارند
عشق می ورزیم تا روزی دل بشکنیم
محبت می کنیم تا روزی بی وفا شویم
عادت میدهیم تا روزی دلتنگ کنیم
به چه رسمی عادت کرده ایم؟
به چه رسمی عادت داده ایم؟
حواسمان است بشریت چه قدر گیج شده؟
چه به روز دلمان امده؟
ایا کسی هست که صدایم را
با این همه ناباوری
بشنود؟