به روی گشاده ات
به لبخند مست مست مست حرف هایت
به تو،به روح پاک پـــ ـری گونه ات قسم
دوباره متولد شده ام
آری من زائیده ی حرف هایت خواهم بود
زائیده ی پـــ ـژواک مهربانیت در عالم
من
خودم خواهم بود
خودٍ گمشده ی روزهای قبل نه!!
خودٍخود فاطمه..
+
تاريخ جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 20:37 نويسنده فاطمه
|

تمــــ ـام این برداشت های نادرست شان
که هی نگاه می شوند بر پیکرم
و هی مانند تیغی تنم را درد می آورند
نذر با تو بودن میکنم ناتانائیل
نذرم قبول می شود آیا؟؟؟
+خواست پست قبل هنوز باقی است
+وقتی دل آدم درد داره،وقتی بغض شده مهمون هر روز و هر ساعتش،وقتی نگاهش اشک داره...
همدردی شما اونقدر آرامش بخش که فقط ناتانائیل میدونه!!!ممنونم
+lمی خندم،با تمـــ ـام غمم....اعورانه نگریستن پاره ایی از آدم ها واقعا خنده دار است.
+
تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 17:47 نويسنده فاطمه
|

به که قسم دهم تو را؟
فقط بیا
به بزرگی ات قسم خدا
فقط بیا
+اگه تا حالا به اندازه ی یه سر سوزن هم که شده نوشته هام روتون تاثیر خوب داشته
همین الان که این نوشته رو خوندید برام دعا کنید
+فقط یه صلوات به نیت رهاییم بفرستید...شاید حرمت این صلوات گره از مشکلم باز کنه..
+
تاريخ دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 22:36 نويسنده فاطمه
|

تمام خــ ـودم را جــمــ ـع می کنم
تمام ِمن ِ این سال ها را،من ِاین روزها را
می گــ ـذارمشان کنار دیــ ـوار و زل میزنم به چشم های خاکستری.نه..نه..آبی.نه...نه مشکی شان
چرا اینهمه نگاهشان غریبگـــ ـی دارد؟
چرا جرات نمیکنم جــــ ـلو بروم و در آغوششان بگیرم؟
چرا حرف دلشان این همه رنگ به رنگ شده
..
اصلا من این سال ها چرا چند تا شـــ ـده ام؟
هرکار میکنم یکی شان کنم رنگ هاشان جدا می شود و کارم را خراب تر میکند
!!!
آن یکی رنگ عشـــ ـق است،همان که چشمهایش خاکستری است،همان که هی حافظ می خواند
!
موهای بلندش را روی شانه هایش پخش کرده!یاد تنهایی ام می افتم.چشم هایش سیاهش غربت نشینم میکند
وای دخترک چشم آبی،چه بوی خدا میدهی...دوست دارم غرقت شوم..دوست دارم بغلم کنی
..
آه من های من
...
دلم تنگ است..انتظار است
...
دخترک چشم سبزتان پس کو؟
+
تاريخ دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 18:28 نويسنده فاطمه
|

ثبت موقت شد
گاهی بغض ها اشک شدنشان زیـ ـبا نیست
....
+چه خوی عجیبی گرفته ام با آهنگ وبلاگ
انگار حالم را ساز میزند
+
تاريخ پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 22:30 نويسنده فاطمه
|

یادت هست دلــــ ـم را؟
دلــــم را می گویم ،
نگـــ ـو یادت نیست که بغض ِ لعنتی ام را بشکنی!
همان که کوکش این روزها ناکــ ـوک میزند!
همان که این روزها هی بغض میکند، هی بغض میکند
و من هرچه سعی میکنم دستان ِ گره خورده اش را برایم باز کند،انگار که آب در هاون می کوبم
همان که تا دیروز دَم پر ِ دلت جا خوش کرده بود!
شناختی ؟
تمام دلتنگی های دنیا را بدرقه ی راهم کرده ایی بی انصاف؟
حق دارد دل ِ طفلکی ام
از بس که گره کور خورده خنده هایت به دلم
از بس که نا جوانمردی همه کـَسم
ناتانائیل،خـــ ـدای من هرچه قدر تو بخواهی صبر می کنم این همه دلتنگی را
+مرا عـــ ـهدی است با جانــــان که تا جــ ـان در بدن دارم
هـــ ـوا خواهــــان کویش را چــ ـو جــ ـان خویش پنـــ ـدارم
بعد نوشت:ابراهــ ـیم به شکرانه ی سر نهادن در برابر حکمتش اسماعیل را یافت
و حال گــ ـوربان دانیال را
خوشحالم،زیاد
+
تاريخ یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 21:56 نويسنده فاطمه
|

همــ ـه ی مردمانت فکــ ـر میکنند
کـــ ـور از تو فقط چشم میتواند که بخواهد
امــ ـا من از تو دل می خواهم،دل ناتانائیل من
دلی که چشم دیدن حکمتت را داشته باشد
همان که هروقت عاشقت می شود
تمام روزهای ابری ات را زیر باران خواهد ماند
خواهد ماند
خواهد ماند
خواهد ماند
*من خدایم را ناتانائیل میخوانم
+
تاريخ پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 22:35 نويسنده فاطمه
|

مرا در خودت رنگ کن
سفــــیدٍسفیــد
مثل بالهای پری
+پری را فرستادی تا شرمنده ی آمدنت نشوم خــ ـدا؟
گــنه بنده کرده است و اوست شرمســار..
سپاس نوشت:خدا را در واژه هاتان یافتم
مخصوص نوشت:مثل بالهایت را خواستم پری زاد،حســ ـود نشوی !!!
+
تاريخ سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 16:53 نويسنده فاطمه
|

امشب از اون شب هاییٍ که دلم میخواد بیای پایین و دستم رو بگیری
از اون موقع هایی که آرزو میکنم کاش صداتو می شنیدم و آروم می شدم
آخ خدا دلم شکسته.مگه نمی گن تو خدایٍ دل شکسته هایی؟
من بی تاب و سرگردون اگه تو دستت رو ســ ـرم نباشه که دیگه پناهی ندارم
آخ خدا،دیگه دنیام همون جایی رسیده که دیوارش بلندٍبلند و هیچ راهی برای عبــ ـور نیست
خ د ا
امــ ـروز تمام این سه حرف رو با بغض گفتم،با گریه گفتم،با سکوت گفتم و هی دلم ..وای دلــ ـم.وای...
می دونم من بودم که قول دادم و شکستم،عــ ـهد بستم و گسستم،امــ ـا تو خدایی
همون که بهش میگن ارحم و الراحمین.
خدا بنده تم
شرمنده تم
نگــ ـاهم کن
خودت گفتی صــــ ـد بار اگر توبــ ـه شکستی باز آ
حالا اگه خبطم صد و یکمی باشه میترسم روت رو برگردونی بگی برو
نگــ ـو..
بگو هنوز به صـ تد نرسیدم
آخ خـــ ـدا دلم...
+
تاريخ یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 0:23 نويسنده فاطمه
|

کاش می شد این همه واژه که ری به ری داد میزنند
چنبره شان باشد جای دیگری که هرگز نبینمشان
هان؟
تنم از درد حرف هایت کهیر زده و گلویم بدجور خاکستری است
دعـــ ـا کن این که گفتی هرچه باشد
جز آنچه من با این قلب ناقصم فکر میکنم!
دیگر نوشت:مخاطب دارد(آن هم از نوع بدجور خاصش)
دیگر نوشت بعدتر:بابت همدردی از همه تان ممنونم.به شـــ ـادی جبران کنم
دیگر نوشت بعد تر تر:ققنوس این روزها بدٍبد فکرش مشغول است...
+
تاريخ دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 22:47 نويسنده فاطمه
|
