|
همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی،که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی |
|
|
دیگر نفسی نماند برایش
ی ت ی م ماندند بچه هایش و خاله ام که اشکش خشکید و نگاهش بر تخت سفید ماند و من که هی بغضم خرد می شود و دستم خالی است آسمان.خالی است +برای درد ما با فاتحه مرهم باش که دلم بد گرفته.. بعد از شنیدن واژه های شتاب زده و غم آلودت محو می شوم در تمام شعر های غم زده ی دنیــــا
بی همگـــــ ـان به ســـــر شود بی تو به ســــ ـر نمی شود... پاهایم را جمع میکنم و روی تمام دل گـــرفتگی های عالم را کم.. گل خشک شده ی رزت را بو میکنم و غرق میشوم در آرزوهای تعریف کــرده ات آن هفتاد شاخه گل دوستت را میگویم یادت هست؟ آن عهد فرزند و انتظــ ـار تلخ مـــ ـادر... مادری از جنس بی قراری و تو دست میکشی روی سنگ سرد خانه اش آنجا که چشمهایش گـــرم حضور قدم های عهد بسته ی کسی است که نه ماه کنج دلش را چنگ میزد و خونش را آبستن حضور میکرد تا بالای سرش دم بگیرد و روحش را با عطر وجودش گ ر م کنـــــد آه که دل مــ ـادران همیشه نوای فرزند را انچنین بی قرار وار می زند. قدم هایت را اوست که هــربار تا سر مزارش گل میزند و باد را بهانه میکند برای نوازش موهایت،تا بلکه کمی آرام بگیرد و تو نمیدانی که او هر بار عهد کرده هفتاد قدم راهت را هفتاد بار بوســـ ـه باران کند چون همیشه او مادر و تو تنها یک فرزند خواهی بود..... او حتما دلتنگی ات را بیش از خودت خواهد دانست... تو کجای دلم نشستی؟ آنجا که دلتــــ ـنگی هایم قلمبه شده و گاه و اغلب بیشتر جمعه بعد از ظهـر ها سراغم می آید؟ یا کنار خاطرات دورم که گاه مانند زخمی چرکــین سر باز میکند؟ یــــا شایدم کنار عقلم،که اینهمه کش مکش داری؟ نکند کنار معــده ام لانه کــــــــردی که تا می آیی اشتهـ ـایی حتی برای قرمه سبزی مادر ندارم؟ یــــ ـا در شش هایم که حالت خفه دارد وقتی اینچنین میخندی؟ آه دلبرکــــــــــــم شاید در قلـب؟ قلـب نه!آنجا نیستی یعنی تو ناگهان رعد می شوی و به یکــــــباره به سان دسته ایی سوزن فرو میروی؟ و مـرا اینچنین یک جا نشین هرم نفســت کرده ای؟؟ یعنی تقدس نگاه تو گــاه قلبم را می لرزاند؟ آه تو کجــــای دلم هستی ؟ بس کن...همیشه طاقتم کم بود که چشم بگذارم و تو قایم شوی....
دوست دارم عاشق بشم
تا دیگه این طوری با حسرت نگام نکنی و بگی دلم تنگ شده بود برات بعدم بپرسی تو چی؟ و من جوابی نداشته باشم برای دادن.... پ.ن:منم دلم تنگ شده...
+
تاريخ چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 9:46 نويسنده فاطمه
تا حالا فکر کردی
که حرف ها هم تاریخ انقضاء دارن؟ تا حالا از عزیزی حرفی شنیدی که بعدش تاریخش بگذره و دیگه اونی نباشه که گفته شده؟ تا حالا دلت خواسته برگردی و بهش بگی نگو این حرف ها رو، بهش بگی خاطرات من که تاریخ انقضاء نداره بی معرفت؟ تا حالا شده بری و هر روز هر شب به حرفاش فکر کنی و بگی کاش نگفته بودی عزیزم؟؟؟؟؟ چه هوای سردیه.... پ.ن:کمی دلم گرفته.التماس دعا می دانی گُلکم؟
حکایت من وتو ، حکایت عسل و خربزه است با هم که باشیم هر دو نیست می شویم آخ که داغت همیشه سینه ام را خواهد سوزاند تمام صدایت داد میشود بر سرم
ساکت شو! دلم خوابیده بیدار میشود وای به روزی که بد خواب شود!!!!وای.... ۱.پاهایم در کفش کتانی طوسی
دلم برایشان خوشحال است که جایشان گرم و گرم و لبشان خندان است ۲.روی سنگفرش کشان کشان،قدم زنان دلم گرفت،پست آخر گوربان دلم را بدجور هوایی کرد.دلم خواست روحم را با سنگفرش سخت تر کنم.اما نشد.... ۳.قطره ایی روی دست،بینی و چشم گریه یا باران؟ ۴.باران،باران،باران گریه،گریه،گریه... ................................. تمنای من باران است پاییز خدایم کو؟ آنکه در وجود زردت تنها سبزی است؟ آنکه این روزها با باران می آید و من توانایی جمع کردن همه اش برای خودم را ندارم؟ من غرقم من سهرابم و منتظر نوش دارویت و اما رستم خمیده تر از آن نمیتوانست باشد..... بیا و زنده کن آری!زنده خسته ام از بس گفتم که تو زنده کننده ایی و بی معرفتان تو را مرگ نامیدند! اینجا من،گوربان،دانیال مهربان و.... همه نوش دارو می خواهیم بیا و با آمدنت روی بهار پسندان را کم کن |
|