سلام
نمیدانم شما هم مثل من گاه وبیگاه به عدالت خدا فکر میکنید یا نه؟
این روزها پای صحبت دوستانم که مینشینم بحثمان داغ میشود و دوست داریم بیشتر بدانیم که چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شاید از این پس چراهایم را برای شما هم بگویم!چرا هایی که نمیگذارد ساکت باشم.
البته این برنامه به همراهی نیاز دارد و هرگاه همراهیتان دلگرمم کرد شروع میکنم.
امضا:ققنوس
سلام.
جوانکی بود زیبا که هر روز در ابگینه ایی صورت خود را میدید و به تماشای زیبایی خود می نشست تا.....
تا اینکه روزی محو زیبایی خود شد و در اب افتاد.بعد از مرگ اوفرشتگان جنگل به کنار ان ابگینه رسیدند که روزگاری از ابی شفاف و شیرین سرشار بود و اکنون جامی است است لبریز از اشک ها تلخ.......
فرشتگان پرسیدند چرا اشک میریزی؟
ابگینه گفت برای او گریه میکنم.گفتند:(تعجبی ندارد ما همه وقت در تمامی جنگل به دنبال ان افریده زیبا روی بودیم ولی.فقط تو میتوانستی هر روز در مقابل زیبایی او به سجده در ایی..)
ابگینه پرسید مگر او زیبا هم بود؟
با تعجب جواب دادند:چه کسی بهتر از تو خبر داشت؟بر ساحل تو خم میشدو در اینه ات هر روز نقش رخ خود میدید
ابگینه لحظه ایی خاموش شد پس انگاه گفت:برای او گریه میکنم اما هرگز زیبایی او را ندیدم.
برای او گریه میکنم چون هر بار که او بر ساحل من خم میشد در اییینه ی چشمانش زیبایی خود را میدیدم...............
و کیمیاگر گفت:این است یک افسانه ی زیبا
امضا: ققنوس
برگرفته از کتاب کیمیا گر!