 |
| پروفایل |
انکه بی باده کند جان مرا مست کجاست؟ انکه بیرون کند از جان و دلم دست کجاست؟ وانکه سوگند خورم جز به سر او نخورم وانکه سوگند من و توبه ام اشکست کجاست؟
|
|
 |
| پیوندها |
|
|
|
 |
| آمار وبلاگ |
|
|
|
|
 |
 |
نگرش |
 |
 |
 |
|
زندگی جاری است
در چشم هایم
در دستانم
و در ذهنم
و انچه می خواهم ان چیزی است که دارم
هیچ چیز بی حکمتش نیست و همه جیز هست
دوستت دارم
[+] نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 توسط فاطمه |
|
|
 |
 |
|
|
|
 |
 |
 |
خاطره |
 |
 |
 |
|
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم.
همه تن چشم شدم خيره به دنبال توگشتم.
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم.
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.
در نهانخانه جانم , گل ياد تو درخشيد,
باغ صد خاطره خنديد,
عطر صد خاطره پيچيد.
يادم آمد که شبي با هم از آن کوچه گذشتيم,
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم,
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.
تو , همه راز جهان ريخته در چشم سياهت,
من , همه محو تماشاي نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام,
بخت , خندان و , زمان رام.
خوشهء ماه فرو ريخته در آب,
شاخه ها دست برآورده به مهتاب.
شب و صحرا و گل و سنگ,
همه , دل داده به آواز شباهنگ.
يادم آمد تو به من گفتي: ((از اين عشق حذر کن!
لحظه اي چند بر اين آب نظر کن!
آب , آيينهء عشق گذران است.
تو که امروز نگاهت به نگاهي نگران است,
باش فردا , که دلت با دگران است!
تا فراموش کني , چندي از اين شهر , سفر کن!))
با تو گفتم: ((حذر از عشق ندانم.
سفر از پيش تو هرگز نتوانم,
نتوانم!))
روز اول که دل من به تمنّاي تو پر زد,
چون کبوتر بر لب بام تو نشستم.
تو به من سنگ زدي , من نرميدم , نه گسستم.
باز گفتم که تو صيّادي و من آهوي دشتم,
تا به دام تو در افتادم , همه جا گشتم و گشتم,
حذر از عشق ندانم,
سفر از پيش تو هرگز نتوانم , نتوانم!
اشکي از شاخه فرو ريخت.
مرغ حق , نالهء تلخي زد و بگريخت...
اشک در چشم تو لرزيد,
ماه بر عشق تو خنديد.
يادم آمد که دگر از تو جوابي نشنيدم,
پاي در دامن اندوه کشيدم,
نگسستم , نرميدم...
رفت در ظلمت غم , آن شب و شبهاي دگر هم,
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم,
نه کني ديگر از آن کوچه گذر هم...!
بي تو امّا به چه حالي من از آن کوچه گذشتم...!.gif)
[+] نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 توسط فاطمه |
|
|
 |
 |
|
|
|
 |
 |
 |
ما.... |
 |
 |
 |
|
بیا
دیگر نگاه غریبه ایی نیست که معذبمان کند
آرام گرفته ایی چرا؟
بخروش!
اینجا آرام گرفته ها را خاک می کنند
دفن می کنندو پس از اندک مدتی فراموش!
دریا و آرامی؟!
آری!صدا کن!جای من هم فریاد بکش
من از جنس تو شوم یا تو از خاک میشوی؟
من برای یکی شدن اماده ام!
حال هرکه از اینجا گذر کند
میگوید:چه دریای گل آلودی!
[+] نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387 توسط فاطمه |
|
|
 |
 |
|
|
|
 |
|
 |
| نویسنده |
|
|
|
 |
| آرشیو موضوعی |
|
|
|
 |
| نظرسنجی |
|
جای کد نظرسنجی
|
|
|