تبليغاتX
عبور،آزاد

همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی،که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

اینجا

در میان  همه ی سنگ های سرد سنگفرش حیاط یا حیات،نمی دانم..

تنها مانده ام

کجایی مهربان؟

+ تاريخ چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 19:3 نويسنده فاطمه |

دلت گاهی برای حسی که داشته ایی تنگ میشود؟

انگار که گرد از تمام خاطرات کنج دلم پاک کرده ام..

تو تنها لمحه ایی کنارم، نه...نه..فقط لحظه ایی رویایم بودی

و من این سان دلم برایت قش می رود..

مثل وقتی چشم هایت...وای چشمهایت...!!!!!

نخند..دلم را گرد که گرفتم خنده ات بیشتر صدا دارد

و آرامشت بیشتر تر....

رسمش نیست راه کم کنی؟فاصله را برداری؟

بگو دلم چه قدر هوایی است..

بگو بهشان....بگو تلخ حرف نزنند،بگو صدای دلم شکسته تر نمی تواند که بشود

می گویی شان؟

+هدفت کجای زندگی ام را نشانه رفته؟کاش دهن باز کنی..سکوتت سخت است...درد دارد

+گفته بودم برایت بغضم گرفته؟

+صحرا جانم ،تمام حالت را درک میکنم دختر...

+ تاريخ چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 1:15 نويسنده فاطمه

دلٍ مــ ـن توقع زیادی ندارد

همان قدر که نگاهــ ـت سایه بانی باشد بر سرش،راضی است

همان قدر که وقتی از کنارش میگذری ســـ ـر خم کنی و حالش بپرسی بهانه اش قطع می شود

همان قدر که راهت برای دیدنش کج شود کافی است بلــــ ـرزد...

دل ٍمن اما صبــــ ـبور نیست

تو که اخم میکنی،تو که سایه بانــ ـت را بار می زنی و حالش نمی پرسی

تو که راهت را کـــــ ـ ـج میکنی...

بغضش می گیرد...

و چه دردی دارد..وچه دردی دارد...

دیگر نوشت: دلکم آرام باش،تا بوده همین بوده...

مخصوص نوشت:یادتان هست نذرصلوات کردم برای سلامتی طفلی که دوستش دارم؟دانیال را می گویم

اگر معذوریتی بوده در قبول این نذر برایتان حتما بگویید

دوست دارم با دلتان قبولش کنید....

+ تاريخ یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 19:26 نويسنده فاطمه |

گفته بودم آرزویت را آرزوست؟

اگر تو عزم فراموشی آن یک دانه آرزوی مشترکمان را هم کرده ایی!

من پی چه؟پی که این چنین شتاب زده باشم؟

خیالت راحت

این آرزو برای من هم دفن می شود

چون آرزویت را آرزوست....

حتی اگر همین یک دانه باشد...حتی!!!

+عیدتون مبارک...

+دعا کنید خبر خوبی از دانیال بهم برسه...

+به فکرت هستم بانو..

+می دونم...میدونم..۱۳عددشانس من است!!!!

+ تاريخ شنبه هفتم آذر 1388ساعت 13:16 نويسنده فاطمه |

حــــ ـذف شــــــ ـد

+بی گـــ ـدار به آب نخواهـــ ـم زد

+به حرفت خوب فکر می کنم دخترک..

+ تاريخ جمعه ششم آذر 1388ساعت 20:29 نويسنده فاطمه |

من از چــ ـشـــ ـم تو ای ســ ـاقــ ـی خــ ـراب افتاده ام لیکــ ـن

                                     بـــ ـلایی کـــ ـز حبیـــ ـب آیـــ ـد هــ ـزارش مرحــ ـبا گفتــــ ـم

حس نوشت:حتی نمی خوام جای تو باشم،که نهایت فکر کردنم برسه به اونجا که جواب ندم حرف هات رو...

+برای  دانیال کوچولو صلوات نذر کردیم.هر کس هر چند تا دور (هر دور 100 صلوات)که می تونه.اگه خواستین تو این دعای دسته جمعی شرکت کنید خبرم کنید.ممنون از دوست هایی که هم نوا شدن...

++دلم به سیاهی کار نداشت

دلم با جدایی آشنا نبود

دلم اینهمه سکوت رو هیچ وقت یک جا نخواسته بود

هیچ وقت....

حتی اون روزای سخت..حتی!!

+ تاريخ چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 23:52 نويسنده فاطمه |