یادت هست دلــــ ـم را؟
دلــــم را می گویم ،
نگـــ ـو یادت نیست که بغض ِ لعنتی ام را بشکنی!
همان که کوکش این روزها ناکــ ـوک میزند!
همان که این روزها هی بغض میکند، هی بغض میکند
و من هرچه سعی میکنم دستان ِ گره خورده اش را برایم باز کند،انگار که آب در هاون می کوبم
همان که تا دیروز دَم پر ِ دلت جا خوش کرده بود!
شناختی ؟
تمام دلتنگی های دنیا را بدرقه ی راهم کرده ایی بی انصاف؟
حق دارد دل ِ طفلکی ام
از بس که گره کور خورده خنده هایت به دلم
از بس که نا جوانمردی همه کـَسم
ناتانائیل،خـــ ـدای من هرچه قدر تو بخواهی صبر می کنم این همه دلتنگی را
+مرا عـــ ـهدی است با جانــــان که تا جــ ـان در بدن دارم
هـــ ـوا خواهــــان کویش را چــ ـو جــ ـان خویش پنـــ ـدارم
+برای گــ ـوربان دعاکنید،نمی دانم حال جوجه اش خوب است یا نه!دل نگرانش هستم
+
تاريخ یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 21:56 نويسنده فاطمه
|

همــ ـه ی مردمانت فکــ ـر میکنند
کـــ ـور از تو فقط چشم میتواند که بخواهد
امــ ـا من از تو دل می خواهم،دل ناتانائیل من
دلی که چشم دیدن حکمتت را داشته باشد
همان که هروقت عاشقت می شود
تمام روزهای ابری ات را زیر باران خواهد ماند
خواهد ماند
خواهد ماند
خواهد ماند
*من خدایم را ناتانائیل میخوانم
+
تاريخ پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 22:35 نويسنده فاطمه
|

مرا در خودت رنگ کن
سفــــیدٍسفیــد
مثل بالهای پری
+پری را فرستادی تا شرمنده ی آمدنت نشوم خــ ـدا؟
گــنه بنده کرده است و اوست شرمســار..
سپاس نوشت:خدا را در واژه هاتان یافتم
مخصوص نوشت:مثل بالهایت را خواستم پری زاد،حســ ـود نشوی !!!
+
تاريخ سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 16:53 نويسنده فاطمه
|

امشب از اون شب هاییٍ که دلم میخواد بیای پایین و دستم رو بگیری
از اون موقع هایی که آرزو میکنم کاش صداتو می شنیدم و آروم می شدم
آخ خدا دلم شکسته.مگه نمی گن تو خدایٍ دل شکسته هایی؟
من بی تاب و سرگردون اگه تو دستت رو ســ ـرم نباشه که دیگه پناهی ندارم
آخ خدا،دیگه دنیام همون جایی رسیده که دیوارش بلندٍبلند و هیچ راهی برای عبــ ـور نیست
خ د ا
امــ ـروز تمام این سه حرف رو با بغض گفتم،با گریه گفتم،با سکوت گفتم و هی دلم ..وای دلــ ـم.وای...
می دونم من بودم که قول دادم و شکستم،عــ ـهد بستم و گسستم،امــ ـا تو خدایی
همون که بهش میگن ارحم و الراحمین.
خدا بنده تم
شرمنده تم
نگــ ـاهم کن
خودت گفتی صــــ ـد بار اگر توبــ ـه شکستی باز آ
حالا اگه خبطم صد و یکمی باشه میترسم روت رو برگردونی بگی برو
نگــ ـو..
بگو هنوز به صـ تد نرسیدم
آخ خـــ ـدا دلم...
+
تاريخ یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 0:23 نويسنده فاطمه
|

کاش می شد این همه واژه که ری به ری داد میزنند
چنبره شان باشد جای دیگری که هرگز نبینمشان
هان؟
تنم از درد حرف هایت کهیر زده و گلویم بدجور خاکستری است
دعـــ ـا کن این که گفتی هرچه باشد
جز آنچه من با این قلب ناقصم فکر میکنم!
دیگر نوشت:مخاطب دارد(آن هم از نوع بدجور خاصش)
دیگر نوشت بعدتر:بابت همدردی از همه تان ممنونم.به شـــ ـادی جبران کنم
دیگر نوشت بعد تر تر:ققنوس این روزها بدٍبد فکرش مشغول است...
+
تاريخ دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 22:47 نويسنده فاطمه
|

دیگر نفسی نماند برایش
ی ت ی م ماندند بچه هایش
و خاله ام که اشکش خشکید
و نگاهش بر تخت سفید ماند
و من که هی بغضم خرد می شود
و دستم خالی است آسمان.خالی است
+برای درد ما با فاتحه مرهم باش
که دلم بد گرفته..
+
تاريخ چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 14:3 نويسنده فاطمه
|
